تبليغاتX
ملا محمد تقی ناهیدی دزفولی
                   

                                                             حسين نصيرباغبان(پژوهشگر و حقوقدان)

 

همیشه در میان ملل متمدن جهان، شعر در شکل گیری فرهنگ و تمدن آنها نقشی مثال زدنی داشته است تا جایی که در تعاریف فرهنگ، شعر را همیشه بعنوان یک پایه اساسی فرهنگ نامبرده اند . گویش دزفولی بعنوان گویشی که نشان از فرهنگ عیلامی داشته، همانند خط آن ناشناخته باقی مانده است. افرادی همانند مرحوم ملامحمدتقی ناهیدی، با شعر خود به گویش محلی دزفولی،     توانسته اند لغاتی که بر سر زبان ها بوده به بهترین روش، یعنی بوسیله شعر ثبت کرده و در تاریخ این قوم ماندگار سازند. در این تحقیق، پنجاه و اندی از واژگانی که در اشعار مرحوم ناهیدی بوده و اکنون کاربرد نداشته و یا کم کاربرد و در حال فراموش شدن هستند جمع آوری و شمارش شده است؛ البته این بخشی از واژگان بوده است و متاسفانه بایستی ذکر نمود که منابع برای تحقیق در مورد مرحوم ناهیدی بسیار محدود و ناچیز بوده اند و این اثر ادعایی ندارد که تمامی واژگان فراموش شده را در بر بگیرد با این حال آنچه در توان این حقیر بوده صورت گرفته است؛ تا بدین وسیله گوشه ای از تاثیر شعر ناهیدی بر فرهنگ و گویش دزفولی را نشان دهیم. این مقاله جهت ارائه به همایش مرحوم ملا محمدتقی ناهیدی دزفولی تهیه گردید. لازم به ذکر است که از استاد ارجمند، جناب آقای عرب  و موسسه دزفول شناسی که در جهت دهی به این اثر به اینجانب کمک وافری نمودند تقدیر و تشکر نمایم.

 

نقش شعر در شکل گیری فرهنگ

 فرهنگ همیشه برای شکل گیری و بقا نیاز به عاملی دارد که از گذشتکان به آیندگان انتقال یابد. در این مرحله، شعر بعنوان یک وسیله ارتباط، بهترین عامل بوده و خواهند بود . در جامعه ایرانی ما در طول تاریخ چنانچه به عواملی که باعث تداوم فرهنگ ایران و زبان پارسی بوده است توجه کنیم، بخوبی در می یابیم که شعر یکی از بهترین وسایل بوده است؛ شعر بعنوان یک سخن موزون و با شور و عشق در میان همه آدمیان مورد استقبال بوده است و چنانچه شما به میان مردم رفته و پرسش نمایید که آیا شما شعری به خاطر دارید که بیان نمایید، بی شک نمی توان کسی را یافت که حتی یک بیت در ذهن نداشته باشد، و این امر یکی از نشانه های تاثیر شعر است. حال اگر کسی مطالبی را با کلماتی بصورت شعر درآورد بی گمان محتوا و ظاهر آن کلمات باقی مانده و منتقل می شود، این چنین است که می توان فرهنگی را از گذشتگان به آیندگان انتقال داد. این عامل ارتباط در جامعه ایرانی نقشی را ایفاء نموده است که بطور نمونه   می توان شاهنامه حکیم فردوسی طوسی را نام برد. که توانسته است در فرهنگ ایران زمین تاثیر انکار ناپذیری را داشته باشد و باعث شود تاریخ و آداب و رسوم قوم ایرانی، و چگونگی درگیری آنان با اقوام دیگر و... را نشان دهد. این اثر شگرف مورد ستایش بزرگان ادب نه تنها در سطح داخلی، بلکه در سطح بین المللی واقع شده است و امروزه بعنوان یک اثری فرهنگی در سطح جهان شهرت دارد.

گویش دزفولی

در میان مردم ایران زمین شاید گویش دزفولی و حتی خود نام دزفول شناخته شده نباشد. ولی این گویش را نمی توان در میان گویش های ایرانی نادیده گرفت؛ گویش خوزی(دزفولی) به گفته ابن ندیم در الفهرست بعنوان گویش دربار هخامنشیان و حتی زبان مطایبه و شوخی آنها بوده است.[1] متاسفانه هر غیر دزفولی ای که این گویش را بشنود بیاد گویش لری می افتد در حالی که از لهجه و کلماتی که در این گویش می باشد استقلال این گویش نمایان بوده و بقول برخی محققین، این گویش برادر گویش های لری و بختیاری می توان دانست.[2] [3]

نقش و تاثیرشعر ناهیدی در گویش دزفولی

اگر چه شعر محلی ای که توسط مرحوم ناهیدی به عرصه وجود نهاده و ثبت شده است در سطحی کوچک از این مرز و بوم ایران یعنی دزفول می باشد و شاید نتوان گفت بر زبان و شعر پارسی اثری چشمگیر داشته ولی تاثیر شعر ناهیدی را بر ادب و هنر دزفول نمی توان نادیده انگاشت. بطوریکه شعر دزفولی و محلی در میان مردم دزفول با نام ناهیدی قرین می باشد. و امروزه هر جوان دزفولی که بدنبال دیوان شعری از اشعار محلی دزفولی باشد سراغ دیوان ناهیدی را می گیرد. ولی متاسفانه این حقیر تعداد زیادی از عزیزان را دیده ام که بدنبال دیوان ایشان رفته ولی چیزی عایدشان نشده است. و نشان از درخواست جوانان برای چاپ دیوان ناهیدی است.

 استاد ارجمند جناب آقای دکترسنگری  در مورد تاثیر شعر ناهیدی بر بقای گویش دزفولی در مقدمه دیوان مرحوم ملا محمد تقی،چنین تقریر فرموده اند:« شعر ناهیدی آئینه تمام نمای فرهنگ و رسوم و باورهای مردم دزفول در پنجاه سال گذشته است. و بهترین معیار برای بررسی و مطالعه در تحولات و دگرگونی های زبان در گویش دزفولی. شاید سروده های ناهیدی را نسل جوان امروزی به دشواری بخوانند و با بسیاری از واژگان و رسوم آشنایی نداشته باشند. امروز تقریبا هیچ جوان و نوجوانی از اسم «سوخارون» یا «سه خواهران» اطلاعی ندارد و چاپ و توضیح این سروده ها نسل امروز را با گذشته آشنا تر و سیر تحول فرهنگ و زبان را روشن تر و آفتابی تر می سازد.»[4]

آری با پیشرفت تکنولوژی و فراموش کردن لغاتی مانند( بچه تیلون و...) استفاده از این اشعار حتی بصورت مکتوب باعث می شود که خواننده و حتی محقق در این زمینه از وجود چنین کلماتی بهره ببرد. از طرفی برای زبان شناسان در جهت کشف ریشه کلمات، با توجه به اینکه گویش دزفولی گویشی است که یادگار تمدن عیلام است برای زبان شناسانی که در جهت تحقیق و تطبع در زبان پارسی اصیل هستند مفید واقع گردد.کار عظیمی که مرحوم ناهیدی در ماندگاری گویش دزفولی انجام دادند ثبت کلمات دزفولی در اشعار خود بوده است. گر چه شاید ناخواسته این کار بزرگ و با ارج را انجام دادند ولی امروزه می بینیم که اشعار ناهیدی نقش مهمی در تحقیقات محلی دزفول در مورد زبان شناسی و گویش شناسی می باشد. منبعی از لغات دزفولی که اگر به فردی دزفولی مراجعه نموده و بگویند چند واژه قدیمی را از گویش دزفولی ذکر بنما کمتر بیاد بیاورد در حالی که مرحوم ناهیدی با ثبت و ماندگاری این کلمات بطریق شعر یک تحول عظیمی در تحقیقات زبان شناسی دزفولی بوجود آوردند. آقای غفاری در کتاب خاطرات خود هنر اول مرحوم ناهیدی را شاعری می داند و هنر دومش را که از هنر اول او ارجمند تر است گردآوری واژه های فارسی اصیل است که در زبان غنی دزفولی فراوانند و نزدیک به دو نسل می باشد که مهجور مانده اند و اگر طبع سیال ناهیدی نبود، در این زمان دیگر کسی حتی یک کلمه از آنها را به یاد نداشت.[5] ایشان خاطره ای نقل می کنند که ذکر آن خالی از لطف نبوده و به اهمیت تاثیر شعر ناهیدی می افزاید و آن چنین است:« هر کس تا حدودی از گذشته دزفول آگاهی دارد می داند، در زمان حکومت مرحوم دکتر مصدق، شهر دزفول دستخوش اغتشاش بود. جای علل نقل آن نیست! در آن موقع برخی از متمکنین مهاجرت کرده و به تهران و اطراف رفته بودند. با اینکه دولت ایران و دولت انگلیس بر سر ملی شدن نفت اتفاق نظر سیاسی نداشتند بانوی خاور شناس انگلیسی که عنوان پرفسوری دارد، وارد ایران می شود و به مقامات دانشگاه تهران مراجعه می کند تا ترتیب رفتنش را به دزفول و سنندج فراهم نمایند که در مورد ریشه زبان پارسی تحقیقاتی به عمل آورد. او تاکید دارد اول به دزفول بیاید. یکی از استادان مسئله را با مرحوم آیت الله میر سید محمد بهبهانی مجتهد متنفذ آن زمان در میان گذاشته و تقاضای انجام آن را دارد . مرحوم بهبهانی از مرحوم آقای سید محمدعلی مدرس دزفولی می خواهد که ترتیب این مسافرت داده شودآقای سید محمدعلی مدرس هم دانشمند محترم آقای حاج سید علی کمالی را تشویق می کنند که خاور شناس را تا دزفول همراهی کند.آقای کمالی به شرطی قبول می کند که آقای حاج احمد شاهرکنی با ایشان همسفر شوند. من شرح این مسافرت را از قول مرحوم شاهرکنی نقل می کنم گفت: پس از ورود به دزفول یک ساعتی استراحت کردیم. آقای کمالی فرمودند:«خوبست قلم و کاغذ آماده کنیم و بنویسیم.» این کار را کردیم. حدود صد واژه خانم خاور شناس یادداشت کرد. از سرعت کار ما کاسته شد یکی دو دقیقه می گذشت تا واژه ای بیاد آوریم در آن حال من گفتم: « منتهای کوشش ما به گرد آوری سیصد کلمه نخواهد رسید» . آقای کمالی فرمودند: «فکر دیگری به نظرت می رسد؟» گفتم :« بله » . گفت :«آن چیست؟» گفتم : « ناهیدی تازه از دنیا رفته خوبست به سراغ پسرش ملا شکری بروم و اگر اشعارش را از بین نبرده باشد برای منظور ما گنجی گرانبها خواهد بود.» . آقای کمالی که گویی باری از روی دوشش رداشته ام فرمودند: « پس چرا معطلی؟!»سراغ ملا شکری رفتم و علت به دزفول آمدنم را به او گفتم، گفت:  « مقدار زیادی از آنها را به رودخانه انداخته ایم ولی یک خورجین پر موجود است.» آنها را درآورد به اتفاق کاغذها را به منزل رساندیم . خاورشناس طوری به زبان فارسی مسلط بودند که وقتی حرف    می زد لهجه نداشت و کسی فکر نمی کرد یک خارجی است که صحبت می کند. شروع به نوشتن کرد پس از دو ساعت هیجان زده از جا بلند شد و گفت:« هر چه را خواستم یافتم، هرگز فکر نمی کردم به چنین گنج شایگانی دسترسی پیدا کنم.» آنگاه قاطعانه گفت: « ریشه زبان فارسی را تنها در دزفول باید جستجو کرد.»[6]

 

کلماتی که اکنون کاربرد نداشته و یا کم کاربرد هستند

*خَچَّ: چنبره، گردنگیر کسی شدن

بَد گِل و بَد قَوارَیَ زونَ      خَچَّ کُوردَ وَرُم بِ مین خُونَ[7]

بد گل و بد ترکیب یک زن / در خانه بر من چنبره زده است

*چُول: خلوت

چِل پِین سالَ زَس قَدُم چی غُول/ حُوشُمون کُورد اَ هَر چِی داشتیم چُول[8]

چهل و پنج سال است که چون غول شریک زندگیم شده / خانه ما را از هر چه داشتیم خلوت[خالی] کرد.

* گِلاک: بسادگی،

بَعد بیسُّم نَدیمِ یَ مَلاک/ دا دَسُم کلِّ مالشَ مِلسِ گِلاک[9]

بعد ندیم یک ملاک شدم / همه مالش را بسادگی بدستم داد.

*لُقِ چار: باشتاب، یک نوع حرکت حیوان

اُمَّ هَم پی لُقِ چار ما رَمَزُون/ همچِ پَرپَر اَ دَسِش رَف شَعبُون[10]

باز هم ماه رمضان با شتاب آمد و (ماه) شعبان بسرعت پایان رسید.

* بُقِ رون: بیخ ران

نترم دَسُم زَنُم هَر دَم اُو/ اُو کَشی کُنُم تا بُقِ رون[11]

نمی توانم دستم را هر لحظه به آب بزنم (یا) پایم را تا بیخ ران طهارت دهم [بدین وسیله تظاهر نمایم].

* اُو اَنگون: دل خون، آبی که در اثر شستن ظرف خمیر باقی می ماند

فِکرِاُوشونَ بِدِل هَم دارُم/گوش تُ دِی دِلتَ مَکُن اُو اَنگون[12]

فکرآنها را نیز دارم. برای آنها دلخون مباش.

* لیک: زوزه

تا کِی اَ دَر مُ آیُم ، زونَم زَنَ نُهام چیک/ کمتَر اَ تورَ نِیسُم، وِرسُم هِلُم دُتا لیک[13]

تا کی از بیرون بخانه بیایم و زنم جلوم«چیک» بزند/ کمتر از روباه نیستم برخیزم و دوباره زوزه بکشم.

*پِلتِ: کوچک

 تُوپُو: انبار جای آرد

اَوَّل اَ پُشتِ تُوپُو، جورُم مُ کُونَ کُوشُم/پوشُم هِلُم مُ وِیلا، جامُندَ پِلتِ حُوشُم[14]

اول از پشت «تاپو» کفش کهنه ام را پیدا کنم بپوشم و خانه «جامنده» را اندکی بی صاحب بگذارم [بروم].

* شُوبی:شهاب

 دُینا بیسَّ شُوبی، رِسقِ مُ چی کَموتَر /میرُم خُدُم جِهُنِّم، غُسَّب خوَرُم دُ بیشتَر[15]

دنیا مانند شهباز و رزقم کبوتر شده است / خودم بمیرم به جهنم ، دوبرابر غصه می خورم که.

*آبدسِّ: بالاپوش

اَبلَقَو نِی: الکی، به رنگ ابلق

آبدسِّ شرَّ وِرّم، کُوشا اَبلَقَونِی/تُمبونِ تیکَ تیکَم، قَل جومکِی کَلونِی[16]

بالاپوش پاره ام و کفشهای ابلقی رنگ /و تنبان تیکه تیکه و پیراهن آبی

* جُق: لب گشودن، اگر حرف (ج) و (ق) را بگویم

دُونُم اگر گُووم جُق، ری اُووَکِ بکَشُم شیک[17]

[اما] اگر لب بگشایم، «روی آب خط کشیده ام»

*پوچیلَ:ماهیچه

بَلکِی کُنِن قَوینتَر، پوچیلَهایِ بُوریک[18]

بلکه ماهیچه پای آنها که باریک است،کلفت تر شود.

*بَچَ تیلون:بچه ها، توله ،جمع کلمه تیله به معنای شیء گرد، به معنای خورشید

حَپلُون: کنایه از حمله کردن

پِی دُو بَرُمشون خُونَ، یَهو سی بَچَ تیلون/گِردشُون کُنُم بِدورُم، آرِن یَواش حَپلُون[19]

یک مرتبه با شتاب آنها را برای بچه ها به خانه ببرم، به دور خود جمعشان کنم و آرام آنها حمله بیاورند.

* چِکُ پک: کنایه از درگوشی

بِِی خَبَر یَکتَ بییِس مِینِ وِلات پَم چُومُون/ دَسِ مِیرُونُو زَنُون پِی چِکُ پک بین هُومُون[20]

ناگهان گفته های رسوایی برانگیز ما در شهر شیوع پیدا کرد،

مردان و زنان داستان عشق ما را تو گوشی به هم می گویند.

* بِلُم: چشم نیمه کور، پلک زدن، حرکت پلک های چشم

دُونُم آخَر کُنَ کُور عِشقِ رییِش قَل بِلُمَ[21]

می دانم که عشق رویش بالاخره چشم نیم کور مرا کور خواهد کرد.

* باد بِِسَّ: کنایه از« ازکار افتاده»، برگ یا میوه که زرد شده وبوسیله باد از درخت افتاده

چی تَرَقِّی زَمَ تَش قی بِزَنَ فِسَّ مَکُن/ زونَمَ هِی بِگُووَ گُوش بِ ای باد بِِسَّ مَکُن[22]

چون ترقّه آتشم زده و می گوید[صدای] فِسّه مکن، [و]پیوسته به زنم می گوید«سخن این مرد از کار افتاده را گوش مکن»

* اُو دَبَّ :آب ترنج ترش، آب یک نوع مرکبات به نام بالنگ که از پوستش مربا درست می کنند که زرد رنگ است.

بخدا مُند بِدِلِش هَرکَ نَزَند یَ چُولُم/ری چِ اُودَبَّ، بِزَردی خُدِ پُوس نُمبُولُم[23]

بخدا در [بازی طبیعت] هر که از من نبرده باید حسرت بدلش بماند [چون به همه باخته ام]،چهراه ام جون آب ترنج ترش، و بسان پوشت لیموی شیرین زرد است.

* قُر: فتق

دِشبُلُمَ:غده

قُرِ مِینِ پام َ کُجا دیدی یُو اُو دِشبُلُمَ؟[24]

[همانند] فتق توی پا و آن غده مرا کجا[نزد چه کسی] سراغ داری؟

* ری بِرجی:کنایه از بد رفتاری، بدقیافه

تییَتُ بَند اَهَر تاجِرو هَر چِی حَجّی /گِر کُتِی خُلقِتَ خُوَش اِغزَ مِکُن ری بِرجی[25]

و از هر چه تاجر و حاجی است چشم بپوش ، اخلاق خود را خوب گردان، و بدرفتاری مکن.

* ناتِلِنگ:کنایه از عدم توان حرکت

بَختُمون هَم بیسَ کَم کَم ناتِلِنگ/بونِ رِسقُم یَکِتَ  کُل بیسَ بِنگ[26] 

کم کم بختم چون بیمار قادر به حرکت نیست، بام رزقم گنبدی شده(قابل سکونت نیست)

*چِچُول:تکه های چوب

عُف:کنایه از «از پای درآوردن»

بیسِنَ دَس پام بِلاشَم چی چِچُول/ عُف بییِسُّم هَمچِ عِیسا پِی دُچُول[27]

دست و پایم مانند تکه های چوب شده است [و]آنچنانم که در بازی عیسا دیگر عضو بدرد خوری نیستم.

* جِرِیت:دویدن، احتمالا ترات بوده به معنای تند رفتن و فرار کردن

بَس دُما رِسقُم زَمَ اَمسال جِرِیت/ مین سَرُم بیسَ مُقُم حَلوا قُبِیت[28]

بس که امسال دنبال رزقم دویده ام ، مغزم در سرم مانند حلوا قبیت پوک شده است.

* فَناق(احتمالا هنّاق بوده): سیاه

ری مِلاکِی رِسقُمون بیسَ فَناق/مِلسِ درِّ ی گیرَ وَش سَدگی قَلاق[29]

چهره ملائکه رزقم سیاه شده است، مثل خار دره به آن صد حلزون چسبیده است.

* چِلِک:فولاد

دِل مَپرس نونِش بُرایا گو چِلِک/ شُو بزَنُم دَر حوششُون تِکِّ تِک[30]

از دلش نپرس « نانش بریده شود» بگو چلک، شب آرام در خانه او را می زنم.

* شَمَل: احتمالا یک پارچه یا شیء زرد

سی مُ تِینا بیسَ هَم چِل هَم چَپَل / مُ اَ داغِش زَرد بیِیِسُّم چی شَمَل[31]

[او] تنها برای من دیوانه شده [آزارم می دهد]، از غصه اش چون       « شمل» زرد شده ام.

* شِمشِلِیق:یکپایی، با لیق دراز(پای بلند و دراز) راه رفتن،

دُو کَِنُم هَر چِی ب دُماش پِی شِمشِلِیق/ نَم گُووَ کَفکُو بیس اییان اَلِیق[32]

هر چه یکپایی بدنبالش می دوم، نمی گوید این [شیفته من] شل شده است.

* رِیتِ پِیت:تلاش تحمیلی، خالی شدن درخت از میوه توسط انسان

چی کموتر باز آجات ورزِن دوشیت/ رُو اَدَر جَبیبِر[33] یَواش سی رِیتِ پِیت[34]

* روزیکُمون: رزق کوچک

قُشّم نِزیکَ ، روزیکُمون دیر/ عُرمِ مُ سَر رفت ، پِی چیکُو ناخِیر[35]

بدبختی من نزدیک، و روزی اندکم دور است، عمرم به شنیدن ناله [زنم] بسر رسید.

*آش: چلو سفید

36

پِت زَنَ: کنایه از بی اعتنایی

او پِت زَنَ آش ، مُ نونِ زُرَّت/ اُو خُوبِ مَردُم ، مُ زِشتِ ملّت[36]

او با بی اعتنایی پلو می خورد ، و من با نان زرت [باید بسازم]،او خوب مردم و من زشت ملت هستم.

* مُف مُف:کنایه از گریه کردن

چَقزَر مِلِقنُم، شو تا سَحَر تُف / تا کِی چی بَچُون، اُفتُم بِ مُف مُف[37]

چقدر شب تا صبح تف قورت بدهم، تا کی مانند بچگان بگریم.

38

* دَنگال:پهناور

کَباب بیسِیم تَموم اَی اُورِ دَنگال[38]

همگی از این ابر پهناور کباب شدیم.

*سُ خارون)یک مراسمی بوده است برای طلب باران ، دعای باران عامیانه)

سُ چار پَل پو بُریدَ رَف سُ خارون/ تُ دَمبَر کُلِّ شَر کُوردی اَبارُون[39]

سه چهار گیسو بریده مراسم سه خواهران را برای طلب باران اجرا کردند، [و گویی بدرخواست آنها] همه شهر را از باران ویران ساختی.

* تافال:عظیم

تَموم کِپنیدیمُون اَی بارِ تافال[40]

[و در نتیجه] از این بار عظیم ما را از کار انداختی.

* چیچال:نانی به اندازه یک چهارم نان معمولی

نَ شَرَ دَمبَری کُن سی دُ چیچال[41]

نه آنکه بخاطر دو چیچال ، شهر را ویران ساز.

* گال: فریاد

سِدا رَعد کِپ بییِس اَچَن زنَ گال[42]

رعد بسکه داد زده صدایش خفه شده، ساکت گشت.

* گَندال:گند آب

اَلَرزَ رَنگِ کُل زَردَ چُ گَندال[43]

و مردم بس که لرزیده اند [از ترس] رنگ همه چون گنداب [زرد]شده است.

* مُرساق: ابریشم فروش

بَس پِی گُلَّ اَلارِش دَرِ خُونِی مُرساق/ سینَ نَرم تَر اَ حَریر، دِل پَ چِتُور؟ سِنگِ چَمّاق[44]

[از سیمین تن او] که گویی گلوله های ابریشمین است، دَرِ خانه مرساق[ابریشم فروش]را بسته است، سینه اش نرمتر از حریر، پس دل چطور؟ [در صلابت] سنگ چخماق است.

*آسَ: سیاه

زلف اُو :آسَ، رییِش بی بییَ گونَش چِ :لَکات[45]/بَزِشا، حُکمِشَ، سَربازِ تَمُومَ: بِ نُکات[46]

زلفش چون آس[مشکی] است، رویش، بی بی؛ و گونه اش لکات را می ماند، حکمش از شاه، اگر رویش را ببینی مانند ماه با انگشت [او را به دیگران نشان می دهی].

* دَقِّ: خال

سَد چِ شیرینُو زُلیخا بِ دَسِش دَقِّیَ[47]

صد امثال زلیخا و شیرین بر دستش همانند خالی می ماند.

*غِرِ پِز:کنایه از اینطرف و آنطرف رفتن

رُوزِ شُو بَس مُ هِی کُنُم غِرِ پِز/عَوَزِ جُومَ لارمَ بین شِرِوِر[48]

بس که روز و شب این سوی و آنسوی می روم، بجای پیراهن، تنم پاره پاره گشته.

* تُوری: تب خال

تَنتَ بینِش چِ مُرغُ بییِس لُوری/پُرِ لُووات اَتُو بییِس تُوری[49]

تنت را بنگر که چون مرغ لاری پری برآن نمانده [بدیگر سخن لباس بر تن نداری][و] لبهایت پر از تبخال شده است.

* شُو بین: شاهین

بیسمِ بِنگِشت، چِکُنُم بیسِ فَلَک شُو بینُم/ مِینِ هَر غَلَّ مُ تَپیدَ چَ بِندِرچینُم[50]

[از دست روزگار] گنجشکی شده ام، [اما] فلک [برای شکارم،چون] شاهین گشته، [یا] در هر کشتزار مانند بلدرچین پنهان می گردم.

* شَراق:دارکوب

وَرَقُم هُفتَ حَریفُم بِگُووم هَر دَم هَشت/مِلسِ شَراق بِ دُراق اَرکِ گُروزُم سی رَشت[51]

[در بازی] ورقم هفت[برنده است، اما از بخت بد] حریفم هر دم    می گوید: «هشت» . مثل دارکوب را صداری «راق» اگر به «رشت» بگریزم، می ترسم گیلکان دبه کرده[آزارم دهند]

تَقزَنَک : ......

گُوزِریک: دم جنبانک

تَقزَنَک وار تَقدُو شَرَ زَمَ کُل مُ اَدَرد / گُوزِریک کُوردَ سییُم یَکتَ زِیر دُمبِشَ زَرد[52]

به سان«تقزنک» با تلاش بسیار همه شهر را از درد گشته ام، [حتی] دم جنبانک [نیز از بدبختی من] کاری ناروا اجام داده است.

* وِرِیسِی: شَراق

قاز قِلِنگُم لِفِ هُت هُت خُشَ چَنَ مُشکِی کُورد/ باروَند کُوگِ مُ بَه بَه چِ وِرِیسِی کِ اُو وُورد.[53]

کُلنگ[مرغابی بزرگی است] من، مانند هد هد خودش را به اندازه موشی کرده، کبکم بچه دار شد، اما بچه ای کوچک [همسان] وریس آورد؛

* جُفنَ: چوبیک

گالَ پُشتِی مُ نَبیدُم کِ تَپِس جُفنَ رییُم/ دُوش اَمِین دِیمچَ دُهُو بَرَ فِرِسنیدِنَ سییُم[54]

سنگ پشتی نبودم که لگن چوبین رویم تپید، دیروز از میان دیمچه دو هوبره برایم فرستاده اند.

*سُرَک: کفش

آسُمُونُم کُلَهَ، بیسَ زِمین سی مُ سُرَک[55]

آسمان کلاه من است ، زمین برایم کفش شده است.

*چَقِرُق:مرغ حق

اَر کِ مَم چی چَقِرُق دُونمَ گُشُم پِی حَق حَق/ بِخُوَرُم تیرِ تُفَنگچی بِزَ نُم دُ مِلَّق

اگر مانند مرغ حق به گفتن: حق حق ، دهنم را بگشایم ، تیر تفنگچی می خورم و ده معلق[پشتک] می زنم.

 

*توضیح:

1- در پاورقی در برخی موارد بجای بند های مسمط از لفظ«بیت» استفاده شده است.

 2- این کلمات از شعر شماره یک تا شعر شماره بیست تا صفحه 175 شمارش و جمع آوری شده است.

کلمات به ترتیب حروف فارسی

 

1.      آبدسِّ: بالاپوش

2.      اَبلَقَو نِی: الکی، به رنگ ابلق

3.      آسَ: سیاه، یک نوع بازی نیز می باشد

4.      آش: چلو سفید

5.      اُو اَنگون: دل خون، آبی که در اثر شستن ظرف خمیر باقی می ماند

6.      اُو دَبَّ :آب ترنج ترش، آب یک نوع مرکبات به نام بالنگ که از پوستش مربا درست می کنند که زرد رنگ است.

7.      باد بِِسَّ: کنایه از« ازکار افتاده»، برگ یا میوه که زرد شده وبوسیله باد از درخت افتاده

8.      بَچَ تیلون:بچه ها، توله ،جمع کلمه تیله به معنای شیء گرد، به معنای خورشید

9.      بُقِ رون: بیخ ران

10.  بِلُم: چشم نیمه کور، پلک زدن، حرکت پلک های چشم

11.  پِت زَنَ: کنایه از بی اعتنایی

12.  پِلتِ: کوچک

13.  پوچیلَ:ماهیچه

14.  تافال:عظیم

15.  تَقزَنَک : (بدون معنی)

16.  تُوپُو: انبار جای آرد

17.  تُوری: تب خال

18.  جِرِیت:دویدن، احتمالا ترات بوده به معنای تند رفتن و فرار کردن

19.  جُفنَ: چوبینه: «نوعی پرونده شبیه مرغابی، به آن کاروانک هم می گویند.»[56]

20.  جُق: لب گشودن، اگر حرف (ج) و (ق) را بگویم

21.  چِچُول:تکه های چوب

22.  چَقِرُق:مرغ حق

23.  چِکُ پک: کنایه از درگوشی

24.  چِلِک:فولاد

25.  چُول: خلوت

26.  چیچال:نانی به اندازه یک چهارم نان معمولی

27.  حَپلُون: کنایه از حمله کردن

28.  خَچَّ: چنبره، گردنگیر کسی شدن

29.  دِشبُلُمَ:غده

30.  دَقِّ: خال

31.  دَنگال:پهناور

32.  روزیکُمون: رزق کوچک

33.  ری بِرجی:کنایه از بد رفتاری، بدقیافه

34.  رِیتِ پِیت:تلاش تحمیلی، خالی شدن درخت از میوه توسط انسان

35.  سُ خارون)یک مراسمی بوده است برای طلب باران ، دعای باران عامیانه)

36.  سُرَک: کفش

37.  شَراق:دارکوب

38.  شِمشِلِیق:یکپایی، با لیق دراز(پای بلند و دراز) راه رفتن،

39.  شَمَل: احتمالا یک پارچه یا شیء زرد

40.  شُو بین: شاهین

41.  شُوبی:شهاب

42.  عُف:کنایه از «از پای درآوردن»

43.  غِرِ پِز:کنایه از اینطرف و آنطرف رفتن

44.  فَناق(احتمالا هنّاق بوده): سیاه

45.  قُر: فتق

46.  گال: فریاد

47.  گِلاک: بسادگی

48.  گَندال:گند آب

49.  گُوزِریک: دم جنبانک

50.  لُقِ چار: باشتاب، یک نوع حرکت حیوان

51.  لیک: زوزه

52.  مُرساق: ابریشم فروش

53.  مُف مُف:کنایه از گریه کردن

54.  ناتِلِنگ:کنایه از عدم توان حرکت

55.  ِورِیسِی: همان شَراق

نتیجه گیری

 پس از ملاحظاتی که در شعر مرحوم ملا محمدتقی ناهیدی صورت گرفت و کلمات فوق بعنوان کلماتی که کاربرد ندارد و یا کاربرد آنها رو به فراموشی می باشد گردآوری شدند و به نظر خوانندگان رسیدند. نکته ای که بایستی بدان اشاره نمود این است که این کلمات حاصل تلاش کار نگارنده در بیست شعر ابتدایی دیوان بوده و از طرف دیگر نمی توان گفت که تمامی کلماتی که کاربرد آن رو به کاهش بوده و یا اصلا کاربرد نداشته آورده شده است ولی می توان خاطر نشان کرد کلماتی را یافت که بیش از کلمات گردآوری شده فوق ، که کاربرد آنها از بین رفته است.  بهرطریق ما در این تحقیق نشان دادیم که این کلمات در اشعار ناهیدی بطور نمونه وجود داشتند و مرحوم ناهیدی با ثبت این کلمات مانع از امحاء این آثار و لغات کهن پارسی در گویش دزفولی شدند. همچنین در طی تحقیقات به این نکته رسیدم که برخی کلمات دزفولی معادل فارسی نداشته و در فرهنگ های لغت نمی توان نشانی از آنها جست و بی شک یاد آور قدمت کهن این گویش می باشد.

 

 

 

 

منابع

1-الفهرست، ابن ندیم ، ترجمه محمد رضا تجدد ابن علی ابن زین العابدین مازندرانی، تهران، چ دوم، بی نا، 1346

2-مقالاتی درباره تاریخ جغرافیایی دزفول، امام سید محمد علی، باهتمام  حکمت فرمحمدحسین،دارالمومنین، دزفول،  1382،چ اول

3-کلیات ناهیدی دزفولی، امام سید محمدعلی و همکاران، دزفول، دارالمومنین، چ اول، 1377،

4-فرهنگ فارسی،معین محمد، جلد 3، امیرکبیر، تهران، چ هشتم، 1371

5-فرهنگ صبا، بهشتی محمد، صبا، تهران ، زمستان 70

 



1ـ الفهرست، ابن ندیم ، ترجمه محمد رضا تجدد ابن علی ابن زین العابدین مازندرانی، تهران، چ دوم، بی نا، 1346، ص 22 به نقل از(مقالاتی درباره تاریخ جغرافیایی دزفول، امام سید محمد علی، باهتمام  حکمت فرمحمدحسین، ص 246)

2ـ  مقالاتی درباره تاریخ جغرافیایی دزفول، امام سید محمد علی، باهتمام  حکمت فرمحمدحسین،دارالمومنین، دزفول، 1382،چ اول ص230

3ـ  برای اطلاع بیشتر در مورد گویش دزفولی به کتاب مقالاتی درباره تاریخ جغرافیایی دزفول مراجعه شود.

 4 کلیات ناهیدی دزفولی، امام سید محمدعلی و همکاران، دارالمومنین، چ اول، 1377، ص8 مقدمه

 

5  یادگار من تاریخ سیاسی اجتماعی دزفول، غفاری غفار، ج 2، افهام، دزفول، چ اول،1384 ، ص 58

6ـ  همان، ص 59 و 60

7ـ  کلیا ت ناهیدی دزفولی، امام سید محمدعلی و همکاران، دارالمومنین، چ اول، 1377، ص17، بیت 9

 8ـ‌ همان ، همان ص، بیت 14

9 ـ ‌همان، ص 18، بیت 20

10 ـ همان، ص 35 ، بیت 1

11ـ    همان ، بیت11

12 ـ همان، ص36، بیت 21

13 ـ همان، ص 43، بیت1

14ـ‌ـ  همان، بیت 2

15 ـ  همان، ص44، بیت4

16 ـ همان، بیت5

17‌ـ همان، بیت7

18ـ‌ همان، ص45، بیت13

19 ـ همان، بیت 14

20 ـ‌همان، ص 53، بیت 4

21 ـ‌ همان

22 ـ همان، ص54، بیت9

23 ـ‌ همان،ص56،بیت20

24 ـ همان، بیت23

25‌ـ همان، ص57، بیت27

26 ـ‌همان، ص 73، بیت1

27ـ‌   همان، ، بیت3

28 ـ‌همان، بیت5

29 ـ همان،بیت6

30ـ‌همان،ص75، بیت14

31 ـ‌همان، بیت 15

32 ـ‌همان،بیت16

33 ـ‌اسم بارگاهی در جاده شوش و دزفول  به نام جابر صغیر یا جابر انصاری

34 ـ‌همان، ص 86، شماره 8

35 ـ‌همان، ص 88، بیت7

36 ـ‌ همان، بیت 10

37 ـ‌ همان، بیت 11

38 ـ‌همان، ص102، بیت 1

39 ـ‌ همان، بیت2

40ـ‌ همان، بیت6

41ـ‌ همان،ص103، بیت11

42 ـ‌همان، بیت 12

43ـ همان، ص 105، بیت 22

44ـ همان، ص114، بیت4

45ـ   یکی از چهار صورت ورقهای بازی آس است که برآن صورت زنی منقوش است(نظیر بی بی در بازیهای دیگر) (فرهنگ معین، جلد 3، ص 3614)

46ـ همان،بیت5

47ـ‌ همان، ص 115، بیت 8

48 ـ‌ همان،ص139،بیت5

49 ـ‌ همان، ص 141، بیت17

50 ـ همان، ص 170، بیت6

51 ـ‌همان، ص171، بیت 7

52ـ همان،بیت 8

53 ـ‌همان، بیت 9

54 ـ‌همان،ص174، بیت12

55 ـ‌همان، ص 175، بیت 14

56 ـ‌ فرهنگ صبا، بهشتی محمد، زمستان 70، صبا، تهران، ص 369


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 توسط مهران بقایی
درباره وبلاگ
شاعر و طنز پرداز دزفولی متولد سال 1260 هجری خورشیدی که در سال 1332 در دزفول چشم از جهان فرو بست از وی مجموعه ای از اشعار با عنوان کلیات که به همت گروهی از علاقه مندانش جمع آوری شده اند در دسترس است
آرشيو مطالب
Blog Skin