احمد لطيف پور( دبیر و مولف کتب پژوهش تاریخی)
ملاّ محمّد تقي ناهيدي شاعر معاصر فرزند بزرگ مرحوم ملاّ حسينقلي ناجي(روضه خوان) ، فرزند مرحوم ملاّ سليمان است . او حدود سال 1261هجري شمسي در دزفول متولّد شد ودر همين شهر نزد اساتيد مكتبخانه ومدرسه هاي سنّتي قـديم دزفــول به فرا گيري دروس متداول آن زمان پرداخت.گويند كه از هفت سالگي روانةمكتب شده ،امّا با آنكه قرآن مجيد و«نصاب الصبيان» را مي خوانده هميشه از مكتب فراري بود.عموي مرحوم ناهيدي وي را به خواندن كتاب هزار ويك شب ترغيب مي كرد.
ويژگي هاي ادبي شاعر
وي را طبعي روان وموزون واستعدادي فراوان بود واز حافظه وذوقي قوي برخوردار بود. او با ذوق سرشار و بيان شيرين وگرم خويش در مجلس آرائي وذكر حوادث ونقل اتّفاقاتي كه در زندگي برايش پيش آمده بود؛توانا وازاين رو با كليّة طبقات مردم معاشر وهمنشين بود .
اين شاعر توانمند قادر بود در قالبهاي گوناگون شعري ، نظير :غزل ، مثنوي ، مخمّس ،تركيب بند، دوبيتي ورباعي ...طبع آزمايي كند وآثار با ارزشي از خود در ادبيّات فارسي وادبيّات محلّي اين ديار به يادگار بگذارد،كه محتواي هريك از آن اشعارحاوي اطّلاعات مهمّي درزمينة مسائل اجتماعي،مذهبي،سنّتي وسياسي است . او براستي باطبعي سرشار وذوقي خلاّق بهترين ومناسب ترين قالب هاي شعري را با انتخاب بهترين اوزان شعري به دليل آشنايي كافي وي بادستگاههاي موسيقي ايراني خصوصاً، در اشعار طنز برگزيده وبي ترديد تحت تأثير شيوة بيان «نسيم شمال »قرار داشته است . ناهيدي در اشعار فارسي خود بويژه در سرودن غزل هاي خويش از شاعران بزرگي همچون حافظ، سعدي و...متأثّر بوده است گاه نيز برخي از اشعار آن هارا تضمين نموده است. مرحوم ناهيدي همچون ديگر شعراي معاصر خود در خاتمة اكثر اشعارش گريزي به وقايع صحراي كربلا مي زده وبا ذكرمصيبت امام حسين(ع) ويارانش سروده خويش را به پايان مي برده است .
بذري فشانده ام زمراثي دراين جهان
بهرشهنشهي كه بودزيب محفلم
توانائي وزبردستي وي در گزينش وانتخاب واژگان مناسب، بويژه بكار گيري واژگان ناب گويش دزفولي كه متأسّفانه كم كم به بوتة فراموشي سپرده مي شود،از بارزترين ويژگي اين شاعر توانمند دزفولي است. آفت شعري اين شاعر بكارگيري برخي واژه هاي ركيك ، الفاظ مستهجن وفحش ودشنام هاي مكرّر،شكوه ها وگلايه هاي فزون از اندازة اوست . برخي عقيده دارند كه شكوه وگلايه هاي دائم ناهيدي ناشي از فقر وفلاكت اوبوده است :
مَـري نُـونُم اَ دَرِ حــَـقْ خُـوبْ بُرِسَّه
قـَلاقِ رِزْقُ وروزيمُــونْ پـِرِسَّهْ
فِگِرخــُوبْ بيسَهْ ،پِيمُونْ دَسْ بِه يَقَهْ
اُجاقِ رُوشِنُمْ خُــوبْ كُورْ بيسَّهْ
ولي بهر حال نكتة مهّم ومورد توجّهي كه در اشعار اومي توان بوضوح يافت وبدان اشاره كرد ، حفظ ميراث واژگان گويش دزفولي است، كه ناهيدي نه تنهاتوانسته است بابكارگيري آن واژه ها، از نابودي آنها جلوگيري نمايد، بلكه جاويدان نمايد.ناهيدي در سال 1329 همزمان با تشكيل حزب زحمتكشان در دزفول وبروز ناهنجاريهاي سياسي گسترده در اين شهر ، در بارة خودش شعري به زبان محلّي سروده كه از ابيات اوّلية آن مي توان دريافت كه اگر ناهيدي از دزفول مهاجرت مي كرد، مي توانست دوستان جديدي به دست آورد واحتمالاً در محيط نو وخارج از اين شهر، معروف ومشهور گردد.به هنر نمائي شاعر دراين زمينه توجّه فرمائيد:
جُم زَن اَجات اُجـاقكُور، اَي دَمبَري دِرات دَر
هَرجا رُوي سُ چـارتـا دُوسُ رَفيق تُو دُوري
حوزةفعّاليّت هاي ادبي شاعر
ناهيدي ،اين شاعر معاصر گرانقدر،گرچه به تناسب شغل وكار اصليش كه مكتب داري وروضه خواني بود،به سرودن اشعار مذهبي ومدح رسول گرامي وائمة اطهار(ع)مي پرداخت ،ولي از ورود در مسائل عمومي واجتماعي وانتقادي وگاهي هجو وتنشهاي سياسي زمان خويش هم غافل نبوده وبعضي از گروههاي سياسي را به باد انتقاد مي گرفت. خواندن اشعار اين شاعر ، اشعار مرحوم سيّد اشرف الدّين گيلاني، صاحب امتياز نشرية «نسيم شمال» را در خاطره ها زنده مي كند ،تا جايي كه دوست فاضلمان ، استاد ارجمندآقاي دكترمحمّدرضاسنگري از وي به عنوان «نسيم شمال دزفول »يادمي كندوشايدبتوان اورا«نسيم جنوب »ناميد، زيرا نسيم جنوب به لطافت شمال نيست بلكه اين نسيم داراي گزندگي وسوزندگي به مراتب بيشتر است ،كه آن را به وضوح در اشعارهجو وطنز ناهيدي مي توان يافت. البتّه اين شيوة بيان شعري اوجداي كاربرد هاي زمانة شاعر نبوده است.مرحوم ناهيدي ، خود به مهارت خويش در سرودن اشعار نيشدار اقرار كرده ودر جايي مي گويد:
فصّاد نيستم،ولي اندرعروق خلق
نوك قلم بـه دست همچـو نشترم
ناهيدي با وجود توانمندي فوق العاده درسرودن اشعارنغز وپرمحتوا،در دوران حيات خودازشهرت ومعروفيتي برخودارنبود. دايرة شهرت مرحوم ناهيدي در دوران زندگيش، از محدودة شهرهاي خوزستان بلكه دزفول فراترنرفت.گرچه درزمان حياتش به بسياري از شهرستانهاي ايران سفر كرد و در خارج از كشور به شهرهاي بمبئي درهندوستان وكراچي در پاكستان ومسقط وكويت سفرنمود. ناهيــدي شعر بسيار مي سرود . وقتي از وي راجع به تعداد ابياتش پرسيدند، گفت: آنچه نزد ديگران مانده ، نمي دانم . امّا قريب سي كيلو گرم وزن نوشته هاي موجودمن است.وي مدّتي نزد ملاّحسين خليفه متخلّص به«حقير» تمرين شعرگفتن نمود وديرگاهي ازملاّحسيناك(درشوشتر) تعليم شعر را فراگرفت . اين شاعر پرتوان دقيقترين وظريفترين كنايات واشارات وتشبيهات محلّي وفارسي را آن چنان ماهرانه وحساب شده كنارهم قرار مي داده كه ازكمتر شاعري اين هنر ديده شده است .وي در نمايشنامه نويسي نيز دستي داشته ؛گاه در قالب شعر مسائل وموضوعات زمان خويش را به صورت نمايشنامه بيان مي كند وگاه در قالب نثر.
دزفول در جنگ جهاني
با پيروزي انگلستان بر تُرکان عثماني در جنگ جهاني اول در سال 1333 هجري قمري ، اداراة امور خوزستان عملاً به دست انگليسي ها افتاد و بدين ترتيب انگليسي ها با در دست گرفتن رشتة اختيار خوزستان در شهرهاي خرمشهر ، اهواز و شوش [ در دژ کاوشگران فرانسوي يا قلعة شوش ] سپاه مستقر نمودند . آنها در شهرهاي دزفول و شوشتر ادارة سياسي يا قُنسولخانه [ ( کنسولگري ) ] بر پا کردند و در هر کنسولگري ، يک قُنسول [ ( کنسول ) ] و تعدادي سپاهي مستقر نمودند كه قونسولگري دزفول مدّت هفت سال در اين شهر داير و حاكم علي الاطلاق بود . نيروهاي انگليسي علاوه بر کنسولگري ، در شهر هاي دزفول و شوشتر ، عدليه [ ( دادگستري ) ] داير کردند و ادارات پست و تلگراف را در کنترل خود گرفتند و با گماردن مأموراني از خود به نام نواقِلچي در معابر ورودي ، از مردم ماليات مي گرفتند و با پول اين ماليات حقوق قضات عدليه و حکمران شهرها را مي پرداختند .
اِلي بانِيستِر سُون , كنسول انگليس در دزفول
اِلي بانيستر سون Ely Banister Soane کنسول انگلستان در دوران جنگ جهاني اوّل در دزفول و يکي از مأموران با سابقة سياسي بريتانيا بود که سال ها قبل از جنگ جهاني در کرمانشاه مشغول فعّاليت بود . وي از سال 1902 ميلادي در شهرهاي تهران ، يزد و بوشهر به عنوان کارمند بانک شاهي به کار اشتغال داشت . « سون » طي سال هاي 1906 و 1907 م. رئيس شعبة بانک شاهي در کرمانشاه بود و با سفرهاي زيادي که کرد تجارب فراواني از وضع جنوب کردستان کسب نمود . او در سال 1910 ميلادي بنا به توصية « سر آرنولد ويلسون » سر کنسول وقت انگليس در خرمشهر ، به عنوان کارمند در شرکت نفت ايران و انگليس در قصر شيرين مشغول به کار شد و از سال 1911 م. مقام کنسولياري انگلستان در آن شهر را بر عهده داشت . پس از آن به عنوان کنسول انگليس در دزفول به اين شهر آمد و مشغول کار گرديد . او مجدداً در سال 1917 م. به عنوان کنسول به قصر شيرين بازگشت .
وي توانسته بود با رفتاري خاص ، عدة زيادي را هواخواه و مطيع خود نمايد . او همچنين توانست در دوران مأموريتش در دزفول با ترفندهايي نظم و امنيت را در اين شهر برقرار کند. مرحوم ناهيدي دربارة وي اشعاري سروده است که در زير چند بيت از آن را از صفحة کليات ناهيدي نقل مي کنيم :
قصّة « سان صاحب » در خلال جنگ جهاني اوّل
مرحوم ناهيدي در بارة اوضاع شهر دزفول در خلال سال هاي جنگ جهاني اوّل مسائلي را در قالب شعر مطرح كرده كه گرچه به يك قصة طنز آلود شباهت دارد ولي با توجّه به حقايق آن روز ، چندان دور از واقعيت نبايد باشد . شعر ذيل در صفحات 486 تا 490 كتاب كليات ناهيدي آمده است .
اي دل از دزفول و وضع آن ديار
عرضه بنما شرح حالي بــه اختصار
صحبتي بنما تـو از حُكّــامِ پيش
آن چه را ديدي تـو با چشمان خـويش
اين حكايت دان تـوخالي از خلـل
سـابقاً جنگي كه شد بين المـلل
انگلستـان زود بر تـركيه تاخت
«تـُرك» با «جـرمَـن» يكي گرديد و ساخت
انگليسي از براي پيشـرفت
شــد به « خــوزستان » براي حفظ نفت
انتظـــامات وِرا شد عهـده دار
گشت از دولت بـر ايشان واگذار
دولت « ايران » بدون بيش و كم
داد بَهرِ نَظم ، بر ايشان رَقَم
شد به خـــوزستان ، براي سروري
هر طــرف ، بَك بيــد ( = بود ) از قنسـورگــري
داخل بازار بهر اقتدار
مرکزی شد بهر ايشان برقرار
پايه نظم بلد بگرفت اوج
يک نفر ز ايشان به قوّت بُد چو فوج
سرانجام ، شخصي به نام « سان صاحب » عهده دار نظم منطقه شد كه توانست به ياري دزدان و اشرار وقت ، آرامش را به شهر دزفول برگرداند : « سان صاحب » مورد نظر در قصة مرحوم ناهيدي ، همان « الي بانيستر سون » (Ely Banister Soane ) كنسول وقت انگليس در دزفول بوده است .
داخل دزفـول ، «سـان صاحب» رسيد
داد اندر نظـم ، مردم را نــويد
الحـق از كـردار و از رفتار او
تا ابـد هستيـم بــرخوردار از او
دست دزدان را همه ، كوتاه كرد
تـوأمان ، بـــا امنيت همراه كـرد
اصل «عدل» و «داد» آن اوقات بـود
خوشدل و خوش طينت و خـوش ذات بود
چند تـن دزدي ، كه بُد در شهـر ما
خـواندشـان و شد بر ايشان رهنما
جملـه را بگماشت بهر پاسِ شهر
داد بَـــر ايشان زِ مالِ خــويش، بَهر
نام آن دزدان بدل شد با پليس
« شاهرخـي » را كرد بـر ايشان ، رئيس
داخل بازار بهر اقتدار
مركزي شد بهر ايشـان بـرقرار
پاية نظــم « بَلَد » بگرفت اوج
يك نفر زِ ايشـان بـــه قُـوّت بُد چـو فـوج
ليك هركس با لباس خويشتن
بـود داخل در ميان انجمن
جملگي را يك «عبا پشمينه» بـود
از بُــرنُـزش يك « نشان » در سينـه بـود
ديري نپاييد كه با انتقال « سان صاحب » به كرمانشاه ، صاحب ديگري به جانشيني وي منصوب شد . اين صاحب ، پيشكاري ايراني و اهل جهرم « محمود خان صاحب » نام داشت كه با قاچاقچيان منطقه همدست بود :
صاحب ديگر به جايش شد عيان
بست بهر نظم همچون او ميان
با همان صاحب بدی يک پيشکار
اهل جهرم يک سفيهی آشکار
راه دخلی بهر خود پيدا نمود
بر رئيس نظميه اجرا نمود
داخل دزفول بُـد قاچاقچي
سـاخت با ايشان ز ايشان شـد دَپـي
هركه را ترياك بـودي در فـروش
داشت « خان صاحب » در او سهمي خموش
عرضه بنمايم يکی از احکام او
تا که بهتر بَد کنم من نام او
از قضا شب ها پليسان را به پاس
بهرشان قانون نبودی از اساس
حمود خان دستور ساختن يك طبل جنگي داد تا شبها با نواختن آن مقررات منع عبور و مرور شبانه برقرار شود :
پس بــــه امر «خان صاحب» بي درنگ
امر شد ، پيـدا شـود يك طبل جنگ
تا كه شب ، هر وقت بنمايــد صدا
كس نگـردد از بـَرِ اهلش جُدا
پس به امر او رئيس شهربان
کرد حاضر عده ای از کاسبان
پس به دست چند تن طبلی نکو
ساختند و بردنش از بهر او
به فرمان رئيس شهرباني وقت جمعي از كسبه براي ساختِ طبلِ موردِ نظر گرد آمدند . سرانجام طبل درست شد امّا از بخت بد ، طبل در همان شب اوّل پاره شد :
شام اوّل چون بـر او بنواختند
پاره اش با « چـوبِ اوّل » ساختنـــد
سان صاحب از شنيدن موضوع ناراحت شد و دستور داد تا مردِ « پوست بندِ » طبل را احضار كنند :
پس به امرش ، مردِ زارِ پوست بَند
گشت وارد در حضورش با گزند
رو به او بنمود وگفتش از جفا
« مستحقّ هستي تو بـر سيصد قفا
پـوست بـر بستـي بــه طبل مــا چنان
تا به حكم ماكُني وارد زيان؟!
شام اوّل از همان صوت جَلي
پاره شد به چوبِ اوّلي »
مردِ پوست بندِ بينوا در جواب ، همة تقصير را به گردن مرد مسگر مي اندازد و مي گويد :
پوست بند زار با حالی فکار
بوسه زد بر دست صاحب اختيار
گفت : « ما را زيـن گُنه ، معذور دار
پاره پاره طبل را بنموده ، دار
مسگرِ بـي ديـن كه دارش ساختـه
بنده را در ايـن بلا انداخته
چـون لبِ دارش ، چو چاقو بـود تيز
پـوست بُد از چوب ، عاجز در ستيز»
سر زده اين جرم از استادِ دار
هيچ تقصيری ندارد جان نثار
محمود خان صاحب بلافاصله دستور دستگيري مرد مسگر را صادر مي كند و مسگر نيز تقصير را به گردن زرگر مي اندازد :
پس به جلب مسگر بي آبرو
بر پليسان امر شد صادر از او
عدّه ای گشتند فوری رهسپار
دست او بستند با حالی فگار
در حضور خان صاحب با خروش
گشت وارد مسگر مسکين چو موش
خان صاحب رو سوی مسگر نمود
بازار هذيان به رويش در نمود
گفت : ای ملعون مردود ازل !
مسکران را ساختی يکسر دغل
گو چسان اين طبل شوم بی اساس
ساختی با مبلغی از اسکناس
چوب اوّل خورد بر او پاره شد
ردّ امر ما از آن يکباره شد
در جوابش لب زِ مسگر , گشت باز
گشت بر تقصير خود او چاره ساز
با تضرّع گفت : ای خان جهان
وی ز کردار خوشت خوشدل شهان
بهتر از هر كار باشد ، كارِ من
عيب طبل هرگز نَبُد از دارِ مـن
اين گُنه را ، زرگر ناپاك كرد
پيچ بورغي ، طبل را صد چاك كرد
چون زده بـر عكس پيچ آن ، بـي خبر
طبل را ، او ساختـه زيـــر و زَبَر
خان صاحب امر به احضارِ مرد زرگر مي كند .
خان صاحب بهر زرگر امر کرد
حاضرش کردند با صد رنج و درد
شد چو حاضر زرگر مسکين زِ راه
کرد خان صاحب بر او لختی نگاه
گفت با او : ای لعين بد سرشت
خود زدی بر طبل ما تو پيچ زشت
پيچ نخست طبل ما را پاره کرد
نسخ بر اعلان ما يکباره کرد
لعل لب بگشود زرگر در جواب
عذر خواهان گشت فوری با شتاب
زرگر نيز تقصير را متوّجه مرد چِلّه مال ( نخ تاب ) مي كنــد . مرد زرگر چنين مي گويد :
گفت : « عُصيان نيست ز اين شوريده حال
اين گُنه يكـر بـُوَد از چِلـّه مال
چلّه اي ، اين طبل را معيوب ساخت
پوست را او پاره كرد در نَـواخت
اين عمل سر زد زِ مَردِ چِلّه گـر
شد از او بر طبل ، وارد اين ضَرَر
محمود خان صاحب ، مرد چلّه گر را احضار مي كند و چلّه گرِ بدبخت نيز تقصير را متوجّه مشك دوزان شهر مي كند و به خان مي گويد : من ، مردي عيالوارم، حاضرم سيصد قفا را نيز نوش جان كنم امّا شما بياييد وجهِ طبل را برعُهدة مشك دوزان دزفول بگذاريد:
خان صاحب گفت فوری با ملال
نزد من آريد مرد چلّه مال
گشت چون حاضر به نزدش چلّه گر
با تغيّر کرد بر رويش نظر
گفت بَد می مالی از چِه چلّه ها
چلّه ی بد را نمی باشد بها
چلّه ی شوم تو چون بر طبل بود
پاره پاره طبل ما کرد زود
حال می بايد به جای طبل ما
جز خسارت خوردنت سيصد قفا
چون نبودش هيچ عذری در نظر
کرد بر او به قلبی پر شرر
گفت : « خان صاحب ! من شوريده حال
بايدم نان داد بر دَه سر عيال
قُـــــوّه نَبـــود يك جُــــــوَم بـر اين جفـــا
حـاضر هستم تا خـُورَم سيصد قفا
ليك وجهِ طبل را كـُن واگذار
عُهدة مشك دوزهاي اين ديار
چونکه من هم يک تنم شوريده حال
می کشم زحمت پيِ قوتِ عيال
عدّه مشک دوزها باشد فزون
جملگی مردود و گبر و زشت و دون
و سرانجام قصّه :
پس زِ« خان صاحب » نَبُد امري چنان
تا زِ هــَر مشّاك اَخذِ ده تـومان
جاي پولِ طبل ، زان بيچاره ها
شد خسارت از بــراي خون بها
پـاره دوزانِ بَلـَد هــم مشترك
در قفا بر چِلــّه گـر كرده كمك
ز ين مـواساتي كه شـد انـــــدر بَشَـر
از بَشـــــر شد رفع يكسـر شور و شَـر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع :
1) کتاب کليات ناهيدی مرحوم امام – حکمت فر - حجازی
2) کتاب تاريخ دزفول احمد لطيف پور
3) کتاب انديشمندان دزفول احمد لطيف پور – محمد حسن عرب
4) کتاب دزفول در گذر زمان احمد لطيف پور
5) کتاب تاريخ جغرافيايي دزفول مرحوم امام

