غزل
بت عيسي دم موسي كف يوسف تمثال
آسمان رفعت ومه طلعت و خورشيد جمال
گر نمي سود زمين را زعقب جعد رسات
خاك هرگز به تيمم نشدي استعمال
از دو جانب شده ابروي تو انگشت نما
متحير كاين مه ز چه دارد دو هلال
هركسي ديده به مژگان تو از دور گشود
گشت در ديده ي او از مژه ات پيدا خال
همچو موسي كه برد دست به درگاه خدا
كنج طور مه روي تو مكان يافته خال
در صف حشر كند جلوه چو خورشيد رخت
شورش محشر عظمى است ترا در دنبال
بهر قتل من دلخسته مكن ترديدي
كار خير است چه حاجت كه زني دست بقال
خواست شرحي زغمت درج كند ناهيدي
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم بهمن 1386 توسط مهران بقایی

